کد خبر: ۱۰۵۳۹۱۹
تاریخ انتشار: ۱۱ تير ۱۴۰۱ - ۰۰:۵۹ 02 July 2022

#غلامرضا فروغی نیا

#تابستان وقتی دبیرستان ها تعطیل شده بودند به مادرم فشار می آوردم که بروم و جایی در یک مغازه ای کار کنم.مادرم وقتی با پدرم مشورت کرد او اول مقاومت کرد اما سرانجام وقتی فشارهای مرا دید طاقت نیاورد و گفت:
– برو ببینم چه می کنی.
اول یک قابلمه تدارک کردم و دو کیلو باقله ریختم توش و خیساندم . بعد هم یک روز توی آب جوش قُل زدند تا بار که آمدند بساط را بردم سر کوچه.کمی خجالت می کشیدم اما برای دَشت اول بد نبود هرچند مرا راضی نمی کرد چون که نگاه مادرم سنگین بود و مدام غُر می زد که :
– آفتابه خرج لحیم است!
سه روز بعد بساط باقله را جمع کردم و «سرتاسری» خریدم و گذاشتم توی یک سینی و سر کوچه جار می زدم. مشتری هم داشتم. اغلب بچه های محله بودند اما اینجا بدتر از بساط قبلی بود چون آدم های بد شانس سهم شان کم بود و تیکه می انداختند که نکند سوزن توی آنها زده ام و شکننده شده اند. دلم را زد و به ظهر نکشیده بساط را جمع کردم و آوردم خانه.مادرم می خندید و می گفت:
– خو بنشین درست را بخوان سال دیگر سال سختیه!
حالیم نبود. روز بعد یک دست لباس مکانیکی کهنه مال دایی ام بود، پوشیدم و رفتم چند کارگاه صافکاری و مکانیکی به این امید که بلاخره بشوم شاگرد مکانیک یا صافکاری‌.
اوس ناصر توی دهنه گاراژ مشتی ها مرا قبول کرد اما شرط کرد که این تابستان دَم از حقوق نزنم و حرف گوش کنم و امر و نهی بشنوم.سال دیگر اگر رفتم آنجا حقوق می گیرم.
قبول کردم .از صبح می کوبیدم و توی گودی دهنه اوس ناصر لابلای گریس و روغن آغشته می شدم و زیر گرما و برق آفتاب شده بودم: سیاه ! بعد از یک هفته پدرم دیگر اجازه نداد و گفت :
– پسر گرمازده می شوی‌ و می افتی سر دستمان.نخواستیم این طوری بزرگ بشوی.
البته من به پدر و مادرم نگفته بودم که خبری از دستمزد هم نیست!
چاره ای نبود . بی خیال از فردا دوباره از فلکه زیتون کارگری ،خیابان اصلی حصیرآباد را گرفتم و به همه جا سر می زدم تا جایی یک کار پیدا کنم و تابستان را بگذرانم.
دو هفته ای از تعطیلات دبیرستان گذشته بود و هنوز غرور یافتن یک کار و درآمد برای توجیبی ، مرا رها نمی کرد.
خسته و کوفته رفتم طرف کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان توی چهارصد دستگاه.جایی که خیلی از بچه‌های محل با آمدن تعطیلات حالا وول می خوردند آنجا. طعم باد سرد کولر گازی در مقایسه با پنکه سقفی خانه مان مزه دیگری داشت. باد خنک از دریچه کولر می کوبید روی صورتمان و حالمان را جا می آورد.مثل اینکه توی گرمای اهواز مدام آب یخ بخوری و سیر هم نشوی.
ناامید نشستم کنار میز مطالعه و یک کتاب داستان از توی قفسه بیرون کشیدم .نقاشی هایش مرا مست می کرد. اسم کتاب را نگاه نکردم اما محو نقاشی هایش شده بودم .بوی کاغذ تازه کِیف عجیبی داشت . حتی اگر کتاب را نمی خواستی بخوانی اما دوست داشتی آن را دستت بگیری و ورق بزنی. که یکی زد روی کتفم.به خود آمدم.«مسعود کَفتری» بود. بچه محل و همکلاسی دوران دبستان . با دمپایی آمده بود کتابخانه. معمولا همه کفش می پوشیدیم اما او خیلی قُلدر و بی خیال با هیکل دُرشت که معمولا هیچ معلم و مدیری حریفش نمی شد.
با لبخند نشان دادم که از دیدنش خوشحالم.اشاره کردم بنشیند.با بی حالی نشست .گفتگو توی کتابخانه سخت بود و بایستی سرت را بجنبانی که سکوت آن جا را بهم نزنی. گفت با پدرش دعوایش شده و روحیه اش بهم ریخته است.بلند شدم و اشاره کردم تا برویم بیرون توی پارک کنار کتابخانه. نشستیم روی نیمکت سیمانی زیر سایه درخت کُنار.دلداری اش دادم حتی یک اسکناس تاشده که صبح از پدرم گرفته بودم گذاشتم تو جیبش.مقاومت کرد اما آخرش کوتاه آمد و شرمنده شد‌. دوران مدرسه راهنمایی همیشه توی بندمان بود و از ما حمایت می کرد.بچه با معرفتی بود. از وضعم پرسید .گفتم سال دیگر می روم دبیرستان رهنما توی بیست وچهارمتری .حالا هم دنبال کار می گردم.گفت
– چه کاری ؟
برایش از باقله فروشی و سرتاسری و گاراژ مش ناصر گفتم. کمی خندید و سربسرم گذاشت و آخرش گفت:
– تو مغازه خیاطی شاگردی می کنی؟
گفتم:
– چه بهتر!
در حالیکه داشت فکر می کرد یکهو زد پشت کمرم و گفت:
-پاشو بریم!
– کجا؟
-چکار داری؟ مگر نگفتی کار می خواهی؟
دیگر امان نداد و در یک لحظه خودم را ترک موتور گازی اش دیدم که داشت از سرازیری حصیرآباد می زد بالا.نَفس موتور در کشاکش «کپریا» کم آورد . پریدم پایین و هُل دادم.مسعود با زور پایدان می زد و عرق از سر رویش می بارید که دوباره موتور جان گرفت. جستم ترک موتور. باد گرم می زد توی صورتم اما امید یافتن یک کار تابستانی غرورم را صیقل داده بود.

وارد لین چهار “حصیرآباد” شدیم و به وسط کوچه رسیدیم که مسعود ایستاد.روبروی یک مغازه کوچک خیاطی‌.توی ویترین شیشه‌ای که بخش زیادی از عرض مغازه را گرفته بود چند شلوار مردانه به رنگ های مختلف آویزان بودند .کف ویترین هم چند قواره پارچه کُت شلواری به رنگ های سنگین خودنمائی می کردند.
مردی از پشت شیشه ما را نگاه می کرد .لبخندی به مسعود زد و دستی برد بالا .قیافه مقتدر که قد بلندش از قاب شیشه ای مغازه بلندتر نشان می داد اُبهتش را بیشتر نشان می داد.در یک آن هیبتش مرا گرفت. پشت سر مسعود رفتم توی مغازه. در با صدای کشدار زوزه ای باز شد در همان حال مردی که بعد مسعود وی را «اوس هادی» معرفی کرد پشت یک میز بلند چوبی که روی آن پارچه صخیمی کشیده شده بود با ولع خاصی داشت جای دوخت ساق شلواری را نخ کشی می کرد . یک اطوی قدیمی هم در گوشه میز روی یک کفی سنگی بوی سوختگی ملایم پارچه را در هوا پیچانده بود.
مغازه کوچکی بود که در سمت دیگر یک چرخ خیاطی با آویزانی از نخ های همه رنگ جلب توجه می کرد و پشت آن نیز قواره های رنگ های رنگارنگ پارچه روی هم دراز کشیده بودند.
روی چهارپایه گوشه پشت در ورودی هم انبوهی از روزنامه نظرم را جلب کرد. تعجب کردم ولی بعدها دلیل آن را یافتم.
آن روز اوس هادی را مثل یک خیاط معمولی نیافتم و این تلقی هر روز رنگ دیکری می گرفت .حرف هایش از جنس حرف های مغازه دارها نبود و رفتارش با مردم هم وی را برایم متمایزتر می کرد‌. با لبخندی که روز اول از دیدنم روی چهره اش نشست و بعد در طول روز پند و اندرزهایی که می داد تلاش می کرد دورنمای درس خواندن را برایم مهمتر کند . مغازه خیاطی او بخشی به مشتری سفارش شلوار می گذشت و بخش دیگرش را اصلا نمی توانستم درک کنم.
دم دمای ظهر یک مرد میانسال دوچرخه سوار می آمد مغازه و نوشته ای از اوس هادی می گرفت .یک دور مطلب را با هم مرور می کردند و اصلاحی در آن صورت می گرفت و توضیحاتی داده می شد .در این میان فقط من به مذاکره آن دو چشم دوخته بودم ‌.فراز و فرود چهره اوس هادی با جملات تنظیم می شد.گاهی حالت عصبانی به خود می گرفت و قیافه اش گُر می گرفت و سرخ می شد و کمی بعد لحن وی آرام و مثل یک معلم داشت پند می داد و نصیحت می کرد. چند روز بعد هم همان دوچرخه سوار روزنامه ای برایش می آورد که مطلبی در صفحات داخلی که بالای آن نوشته بود “شهرستان ها” درج شده بود .اما چیزی که نظرم را جلب می کرد انتهای مطلب بود که نام نویسنده آن بود: هادی فراز !
اولین بار که نامش را دیدم، تعجب کردم و بِر و بِر او و صفحه روزنامه را پشت سر هم نگاه می کردم.
برایم قابل هضم نبود مردی که در طول روز همه دقتش را در کوک کردن نخ و سوزن بکار می برد این روح را داشته باشد تا درد و رنج اطرافش را در روزنامه چاپ کند.پیش خودم تصور می کردم اوس هادی باید خیاطی کند و شلوار بدوزد و بدهد دست مشتری و مزدی را بگیرد خلاص!
یک بارمتوجه تعجب و کنجکاوی من شد.با تبسمی سیاستمدارانه رو کرد به من و گفت :
– شب ها درد مردم را گاهی از زبان شان می نویسم. دوست دارم بنویسم. شاید گرهی باز شود.این هم یک نوع دیگر خیاطی است .مردم گرفتارند‌.بلاخره یکی باید بنویسد.من امروز می نویسم و فردا تو می نویسی.بلاخره شاید شهرداری و یا استانداری و حتی شاید وزیری ، وکیلی بخواند و دوا کند درد مردم را.
در حالیکه چشمایش داشت تیز می شد در همان حال قیچی را وسط طاق پارچه ای قرار می داد تا تیکه ای از آن ببرد بعد یکباره سرش را از روی پارچه برداشت و رو به کوچه کرد و گنداب جمع شده کنار پیاده رو را نشانه رفت و گفت؛
– نگاه کن چه مصیبتی است این فاضلاب؟
بعد هم رو کرد به کابل های ولو شده روی پایه برق و با چهره ای که سیمای روشن و سفیدش حالا کمی عرق هم کرده بود ادامه داد؛
– تا کی اینطوری باشد؟ ما می نویسیم و می دهیم همین خبرنگار می بره و می زنه و روز بعد هم می آورد.
سکوتی میان مان برقرار شد.فقط صدای پنکه دستی بود که در گوشه مغازه نیم دایره اش را طی می کرد و باد نیمه گرمی را پخش می کرد طوری که حس می کردم شرجی شده است.حس کردم کمی می توان پر رو بشوم و از سر کنجکاوی پرسیدم:
– اوس هادی چیزی هم برای خودت می نویسی؟ درد دلی ، شعری ، خاطره ای ….تو این مایه ها؟
انتظارش را نداشت.لااقل حیای مابین ما تا بحال به این مرز نرسیده بود که من به مرز خصوصی اش ورود کنم . اما ناخودآگاه چهره اش از هم باز شد. انرژی عجیبی در او یافتم و یک آن قد بلندش را خم کرد و از زیر انبوهی از پارچه های تیکه شده ی روی طاقچه پشت سرش، دفترچه ای را درآورد و شعری را برایم خواند. به وسطش که رسید حُزنی در او یافتم و پس از آن نَم اشکی سیمایش را یکباره در هم جمع کرد طوری که از خواسته ام پشیمان شدم و او هم شعر را به آخر نرساند.

تقریبا یک ماه از آمدنم گذشته بود که یکبار برای کاری دیر آمدم . ساعت از ده گذشته بود که رسیدم سر کوچه .جمعیتی دَم مغازه کُپه کرده بودند. تعجب کردم.در یک آن ترسیدم. فکر کردم اتفاق تلخی افتاده است .دویدم و خودم را از وسط جمعیت انداختم داخل مغازه.اوس هادی کار خیاطی را گذاشته بود کنار و داشت عریضه می نوشت و دو نفر داشتند شرحی از مشکلات شان را می گفتند.بعد فهمیدم ساکنان بیست متری شهرداری هستند که از ریزش کوه بالای سرشان ترسیده اند و کسی راهنمایی شان کرده و قرار است اوس هادی درد دلشان را در روزنامه بزند بلکه کسی به دادشان برسد.
هر چه بود آن تابستان با حلاوتی ناشناخته گذشت و مزد خوبی هم گیرم آمد. اما هر از چندی اگر وقتی پیش می آمد، می رفتم و گَپی خدمت اوس هادی بودیم و یک چای توی استکان کمر باریک لذت عجیبی می بخشید.
…..
آخرین بار چند سال پیش گذرم افتاد لین چهار حصیر آباد. ناخودآگاه چشمم به مغازه ای افتاد که بنظر می رسید سالهاست درش بسته است. در کرکره ای از وسط تا خورده و توی آن گودی افتاده بود. چند کاشی هم از زیر شکسته و قفل کنار کرکره هم زنگ زده بود.یک لحظه ایستادم. از توی پیاده رو رفتم کنار دیوار مغازه .معلوم بود مدتهاست کسی گذرش به آنجا نخورده است. فقط چند تکه روزنامه اطلاعات که زرد شده بودند و با سریش به آجرها سِفت چسبیده شده بودند . یک گزارش نظرم را جلب کرد با عنوان؛ ” آقای شهردار ما اینجا داریم جان می کنیم ” و زیرش نوشته بود: هادی فراز !
یک لحظه تلفن مسعود را گرفتم و بدون هیچ مقدمه ای سراغ اوس هادی را از او گرفتم.تعجب کرد و گفت:
– من هم خیلی وقت است ازش خبر ندارم اما شنیدم که یک چشمش آب سیاه آورده اما با چشم دیگرش هنوز می خواند ومی نویسد.

پاورقی:
سرتاسری: نوعی شیرینی مثل زولبیا که دایره واره آن را در می آوردند و هرکسی با مهارت می توانست سهم بیشتری را از روی سینی بردارد و شکسته نشود.

اشتراک گذاری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار