گفت و گوی تابناک خوزستان با آزاده ی دفاع مقدس؛
26 مرداد 1369 سالروز بازگشت آزادگان سرافراز ایران اسلامی است؛ سفیران صبر و استقامت مکتب انقلاب اسلامی که تا پای جان در برابر فشارهای دژخیمان بعثی ایستادند و سرافراز و سرو قامت به ایران برگشتند.
کد خبر: ۸۸۸۰۰۸
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۰:۱۸ 16 August 2020

گفتند آزادگانِ سرافراز اما ... نگفتند آزاد از چه؟ گفتند رهاشدگان از اسارت اما نگفتند اسارت یعنی چه؟ و ما هنوز هم نمی دانیم اسارت چه بود ... و پنجه های پلید چه بر سر شکوفه های مان آوردند که آن قدر پژمرده و تکیده شدند. سال ها گذشت و زمان ردِ زخم را بر پیکر گل ها زدود؛ اما خاطرات استقامت و آزادگی شان هرگز از حافظه ی تاریخ محو نمی شود.

به گزارش تابناک خوزستان، 26 مرداد هر سال کشور ما بوی پرستوها به خود می گیرد. پرستوهایی که سال ها دور از آشیان بوده و در سیم خاردارهای بعثی بال و پرگشودن را نظاره می کردند. 

26 مرداد 1369 سال روز بازگشت آزادگان سرافراز ایران اسلامی است؛ سفیران صبر و استقامت مکتب انقلاب اسلامی که تا پای جان در برابر فشارهای دژخیمان بعثی ایستادند و سرافراز و سرو قامت به ایران برگشتند.

به این بهانه گفت گویی با "محمد علی مستقیمی" داشتیم؛ آزاده‌ ی اهوازی که در عملیات بیت المقدس جانباز و پس از آن از سوی عراقی‌ها اسیر می‌شود. مشروح این گفت و گو در پی می آید:

 

غروب اولین روز اسارت

بیستم اُردیبهشت سال 60 درمنطقه شلمچه اسیر شدم و پس از حدود یک هفته حبس در پادگانی در بصره و بغداد به هم راهِ حدود ۷۰ نفر دیگر به اردوگاه عنبر منتقل شدیم؛ روز اولی بود که  به عنوان یک اسیر در اردوگاه عنبر بودم و هنوز از قوانین اردوگاه اطلاع درستی نداشتم.

خاطرم هست یک روز بعد از ظهر با شنیدن صدای سوت دیدم که هرکس به طرف آسایشگاه خودش می دَود یکی از بچه های قدیمی گفت: این صدای سوت آمار داخل باش است و هرروز این موقع عراقی ها اُسرا را به داخل آسایشگاه ها می فرستند تا فردا صبح روز بعد که مجددا درب آسایشگاه باز می شود.

غروب اولین روز اسارت را از پشت پنجره تماشا کردم انبوهی از سیم خاردارهایی به ارتفاع چهار، پنج  متر و تا چشم کار می کرد بیابان بود و بیابان.

مدتی که در عنبر بودم فقط صبح ها درب آسایشگاه را باز می کردند و بعداز ظهر نیز برای آمارگیری می آمدند. در چهره بچه های قدیمی تر از خودم که شاید یک ماه زودتر از من پا به این اردوگاه گذاشته بودند پیدا بود که خود را ناچار با وضع موجود وفق داده اند با این وجود به دلیل این که در طول روز مورد شکنجه و آزار و اذیت سربازان کینه ای و خبیث عراقی قرار می گرفتند به محض این که عراقی ها درب آسایشگاه را می بستند و می رفتند بچه ها نفس راحتی می کشیدند و خدا را شکر می کردند لااقل تا فردا صبح چهره های کریه و منفور آن ها را نمی بینند و تنها دل گرمی شان این بود که در آسایشگاه کوچکی درکنار بزرگ مردان وهم وطنان خود که همگی رزمندگان دیروز جبهه و جنگ و امروز اسرای جبهه صبر و پایداری هستند خواهند بود.

 

شکنجه ی اُسرای جانباز

یکی از همان شب های اول اسارتم بود که دیدم عراقی ها دوتا از رزمنده هایی که قطع عضو شده بودند و یک پایشان قطع بود؛ بردند طبقه ی بالا و شکنجه کرده و همان یک پایشان را به فلک بستند تا از بقیه زهرچشم بگیرند.

بچه های قدیمی آن طرف اردوگاه همگی حزب الهی بودند و دل پُری هم از جنایات و شکنجه های عراقی ها داشتند. این جریان هم بیشتر آنها راخشمگین تر کرده بود.

موقع آمار بعد ازظهر که بچه ها در حال رفتن به داخل آسایشگاه بودند سربازان عراقی به بچه های آسایشگاه توهین می کنند و درگیری لفظی بین اسرا و عراقی ها به وجود می آید. سربازان عراقی بعد از این که همه اسرا را داخل آسایشگاه فرستادند برگشتند سراغ آسایشگاه دو و قصد داشتند تعدادی را جداکرده و برای شکنجه به طبقه ی بالا ببرند که مورد هجوم و حمله اسرا قرار می گیرند و چون تعدادشان کم بود به سمت مقرشان برگشتند.

بچه‌های آسایشگاه دو هم سریع قفل درآسایشگاه های دیگر را می شکنند و طولی نکشید که ندای الله اکبر، الموت امریکا ، الموت لاسرائیل و الموت لصدام در فضای اردوگاه طنین انداز شد.

 

رگبار گلوله بعثی ها دونفر از اُسرا را به شهادت رساند

بعثی ها که سریعا نیروهای خود را آماده باش داده و در پشت بام اردوگاه مستقر کرده بودند، بچه ها را به رگبار گلوله بستند که در نهایت همان شب دونفر از بچه ها به شهادت رسیدند و پانزده نفر دیگر زخمی شدند.

بعد از انتقال تعداد زیادی از اسرا به اردوگاه موصل سه که  حقیر هم جزء آنان بودم و اردوگاه جدید التاسیسی هم بود آنجا در دو نوبت از  اسرا  آمار می گرفتند.

صبح ها نیم ساعت قبل از اینکه عراقی ها سوت آمار را بزنند ارشد آسایشگاه بیدار باش اعلام می کرد که برای آمار آماده باشیم بعد از این که سوت آمار زده می شد سربازان عراقی که هرکدام مسئول یک آسایشگاه بودند درب آسایشگاه را باز می کردند و ما می بایست خیلی سریع پس از خروج از آسایشگاه در بیرون به ستون پنج و دو زانو می نشستیم و پس از شمارش کل اسرای اردوگاه سوت آزاد باش می زدند.

در بعد از ظهر هم حدود ساعت 4 یا 5 (بستگی به فصول سال داشت) سوت آمار زده می شد و همگی موظف بودیم سریع خود را به سر صف آمار رسانده و بعد از شمارش اسرای هر آسایشگاه آنها را به داخل می فرستادند.

حالا چرا در موصل سه وضعیت آمار گرفتن به این صورت شکل گرفت شاید به خاطر این بود که بعثی ها برای انتقام گرفتن از درگیری با آنها در موصل یک و این که قصد داشتند در صورت درگیری مجدد تعداد زیادی از اسرا را قتل عام کنند دو سه هفته ی اول  ورودمان به اردوگاه در دونوبت بطور وحشیانه ای  شدیدا ما را مورد ضرب و شتم قرار می دادند. صبح ها درب آسایشگاه ها را نوبتی باز می کردند و بخاطر این که در این ضرب و شتم همه سربازان شان خوب بهره ببرند و سهیم باشند به محض باز شدن درب آسایشگاه می گفتند:" باید در راهرو بیرون آسایشگاه به ستون پنج بنشینید.

 

عبور روزانه از تونل وحشت

در هنگام خروج از آسایشگاه سربازان با کابل و انواع ادوات شکنجه می ایستادند و از هیچ کوششی برای آزار جسمانی و روانی ما دریغ نمی کردند؛ بعد که همگی به ستون پنج و دو زانو روی زمین می نشستیم هم پذیرایی داشتیم و پس از شنیدن سوت می بایست به سمت دستشویی ها (البته بهانه بود) از میان تونل وحشت و زیر رگبار کابل و ... عبور می کردیم و هنوز نفر آخرمان از تونل بیرون نزده و به دستشویی های اردوگاه نرسیده بود که سوت بازگشت زده می شد و مجددا مجبور بودیم از داخل تونل سربازان، خود را به جلو آسایشگاه برسانیم و باز به ستون پنج بنشینیم.

 بعد از شمارش ، مجدداسربازان عراقی کابل بدست ما را تا دم درب آسایشگاه بدرقه  می کردند. این کار عراقی ها که در دو نوبت صبح و بعد از ظهر صورت می گرفت موجب شد نحوه آمار گرفتن در موصل سه، بعدها به همین شکل بماند.

البته این ضرب و شتم های هرروز آنها حدودا دو  سه هفته ای ادامه داشت و برنامه ریزی شده بود و به بهانه های مختلف اذیت و آزارشان را داشتند که یا سر صف آمار  و یا در طول روز برنامه خود را اجرا می کردند.

بعد از اینکه سید آزادگان حاج آقا ابوترابی (رحمه اله علیه) را از بغداد به موصل سه آوردند اوضاع آرام تر شد ولی شیوه آمارگیری به همان صورت انجام می شد.

 

آمارگیری در سه وعده!

روز اول عید نوروز1362 حدود ساعت 9 صبح در محوطه اردوگاه بودم که ناگهان عراقی ها سوت آمار را زدند که برای مان غیر منتظره بود و این یعنی سریع سرصف آمار حاضر شدن اسرا.

اما نتیجه فرار دو نفر از اسرا، اوضاع و شیوه آمار گرفتن ها را دربقیه اردوگاه ها هم تغییر داد. در موصل سه آمار و شمارش از اسرا به سه وعده تغییر پیدا کرد. ساعت 7 صبح زمانی که سوت آمار زده می شد بیرون از آسایشگاه به ستون پنج می نشستیم.

 فرمانده اردوگاه یا معاون وی برای آمار گرفتن در وسط اردوگاه حاضر می شد . قبل از همه سرباز عراقی مسئول آسایشگاه همه ما را شمارش می کرد . بعد درجه دار عراقی به نوبت آسایشگاه ها را شمارش می کرد پس از آن فرمانده اردوگاه یا معاون وی آمار از اسرا را از یک طرف اردوگاه شروع می کرد.

بعد از این که از همه آسایشگاه ها آمار می گرفتند فرمانده اردوگاه می رفت وسط اردوگاه و دستور داخل باش می داد؛ هرزمان که اسرای آخرین آسایشگاه به داخل فرستاده می شدند و فرمانده مطمئن می شد آمار درست است آن زمان یکی از درجه داران عراقی سوت آزاد باش می زد.

ساعت یازده یا دوازده ظهر هم همین برنامه را داشتیم. بعد از ظهر هم زمانی که سوت آمار زده می شد فرمانده یا افسر عراقی برای آمار گرفتن حاضر می شد؛ بدین صورت عراقی ها حدود چهار الی پنج ساعت از روز را صرف آمار گرفت از ما می کردند.

 

دستشویی در کار نبود!

یک روز بطور ناگهانی سوت آمار زده شد و بعد از این که همه اسرا را به داخل آسایشگاه ها فرستادند، فرمانده عراقی اردوگاه که یک سرهنگ بود و یک پایش می لنگید به همراه تعدادی درجه دار و سرباز وارد اسایشگاه ما شد و به دلیل عدم رعایت قوانین (به دروغ) ما را تهدید به مجازات نمود. حدود ده روز در آسایشگاه زندانی بودیم و جیره ی غذا و نان ما را نصف کردند. در دو نوبت صبح و عصر جداگانه از ما آمار می گرفتند؛ صبح ها قبل از این که از همه اردوگاه آمار بگیرند ابتدا در ِآسایشگاه ما را برای آمار گرفتن باز می کردند و با ضرب و شتم بیرون می آوردند و در صف آمار به ستون پنج می نشاندند .

دستشویی در کار نبود بلافاصله به محض رسیدن به سرویس ها سوت برگشت زده می شد و مجددا می بایست از داخل تونل آن وحشی های از خدا بی خبر عبور می کردیم. پس از برگشت از دستشویی ها مجددا می بایست به ستون پنج بنشینیم و بعضی از سربازان عراقی که موفق نشده بودند سرسپردگی خود را به مشعل نشان بدهند با کابل و یا مشت و لگد بر سروکله بعضی از بچه ها میزدند .

در آخر پس از این که  ما را شمارش می کردند دستور داخل باش صادر می شد که پنج تا  پنج تا یا بقول همان خبیث ها خمسه خمسه یعنی پنج نفر صف اول داخل شود. سربازان عراقی از ابتدای صف تا دَم ِ دَرِ آسایشگاه منتظر بودند و همین طور  موقع داخل رفتن  هم باز ما را می زدند . پنج نفراول که داخل آسایشگاه می شد نوبت پنج نفر بعدی می رسید .  

به همین صورت همه بچه ها می بایست از زیر ضربات وحشیانه ی کابل  بعثی ها رد شده و داخل آسایشگاه شوند. اعتقادمان براین بود و هست که هر ضربه کابلی و یا سیلی که از عراقی ها به بهانه های مختلف می خوریم و تقصیری نداریم تعدادی از گناهان مان پاک می شود.

در بیشتر اردوگاه ها بعضی شب ها نگهبانان عراقی اسم یکی دو تا از بچه ها را که به دلیل بیماری، دستشویی رفتن ، نماز شب خواندن و ... بیدار بودند را می نوشتند و صبحِ روزِ بعد سر صفِ آمار، آن ها را مورد اذیت وآزار قرار می دادند.

 

چاه ماستِ بهبهان!

در اواخر سال 1362 در اردوگاه موصل سه سرصف آمار بودیم آن روز روزِ ریش بود. در هفته روزهای یکشنبه و چهارشنبه می بایست ریش خود را می تراشیدیم وگرنه بدجوری مجازات می شدیم.

 سرباز عراقی مسئول آسایشگاه پس از این که در بیرون به ستون پنج می نشستیم آمار اولیه را می گرفت.  بعد صورت تک تک بچه ها را چک می کرد که ببیند همه ریش خود را تراشیده اند یاخیر؛ سرباز عراقی که مسئول آمار آسایشگاه یک بود به یکی از بچه ها بنام علی محکی از بچه های قدیمی و نازنین دزفول گیر داده بود که چرا خوب ریشت را نزده ای! سرباز خبیث رفت یک تکه سنگ سختی از داخل باغچه آورد و با قساوت تمام به صورت علی آقای عزیزمان می کشید به طوری که خون از صورتش جاری می شد ...

تمامی پنجره ها، هواکش های حمام، سرویس های بهداشتی و آشپزخانه که رو به بیرون اردوگاه نصب شده بودند به وسیله ی بلوک و سیمان مسدود شده بود و ما در شرایط بسیار بدی بودیم.

یک روز بی موقع سوت آمار را زدند؛ قبل از ظهر بود سریع به ستون پنج در راهرو جلو آسایشگاه نشستیم. یک هیئت عالیرتبه نظامی از بغداد به اردوگاه آمده بودند.

به نوبت سرصف آمار آسایشگاه ها حاضر می شدند. آن ها به چهره های بچه ها نگاه می کردند و چند نفری را انتخاب کرده و به بیرون اردوگاه در یک اتاق که نقشه ی بزرگی از ایران روی دیوار نصب شده بود می بردند؛ از هرکدام از بچه ها سوال می شد اهل کدام شهر هستی و شهر شما چه کارخانه و چه صنایعی دارد؟

 بچه ها آنها را به شیوه های مختلف سرکار می گذاشتند و جواب های عجیب و غریب به آنها می دادند. حتی شنیدم یکی از بچه های بهبهان را پای نقشه برده بودند و گفتند: بهبهان چه دارد؟ او هم خیلی خود را جدی گرفته و گفته بود: که بهبهان چاهای ماست زیاد دارد!

_____________________________________________________________________________________

گزارش: تحریریه تابناک خوزستان     سردبیر: سمیه همت پور

 

اشتراک گذاری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار