گفت‌وگوی تابناک با مادر شهید دکتر «مهدی علیدادی»،

سیره شهیدی که متخصص برجسته‌ هوافضا بود/ از احترام ویژه به مادر تا معماری پنهان حماسه

گروه استان‌ها - آخرین باری که مهدی را دیدم، غروب یک روز سه‌شنبه بود. آمد خانه، پوتین‌هایش را از بالای کمد درآورد و سریع گذاشت داخل پلاستیک که برود. گفتم: خیر باشد مهدی جان؟ حاج‌مهدی گفت: مادر، جنگ یعنی یک دقیقه! یک ساعت هم نباید به دشمن امان بدهیم.
کد خبر: ۱۲۲۹۹۲۹
تاریخ انتشار: ۲۷ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۴ 18 September 2026

سیره «شهید دکتر مهدی علیدادی» در امتداد سلوک مادری/ معماری پنهان حماسه

به گزارش خبرگار تابناک از استان خوزستان، سرنوشت مادران شهدا تجلی صورت مثالی تاریخ و امتداد زیست حضرت زینب (س) و حضرت ام البنین (س) در جغرافیای امروز. نگاه مدرن جنگ را میدان قهرمانی مردان و رنج آن را سهم زنان می‌داند اما این یک خطای معرفت شناختی است.

حقیقت این است که مرد تنها امتداد اجتماعی تربیت زن است؛ جهاد بی‌تردید عرصه حضور مردان است اما میدان ظهور حقیقت زن این مادران هستند که بذر حماسه را در نهاد پسران می‌کارند و این زنان بوده که به پشتوانه شان مردان را سلحشور و بی‌پروا به مسلخ عشق می‌فرستند. در میان انبوه این روایت‌ها، زندگی پاسدار شهید دکتر «مهدی علیدادی» مصداق بارز همین معماری پنهان است.

شهید مهدی علیدادی، در نخستین روز مردادماه ۱۳۶۰ در اهواز متولد شد. او که در کسوت سرهنگ تمام سپاه و متخصص برجسته‌ هوافضا، گره‌هایِ بزرگی را در عرصه‌ دفاعی کشور باز کرده بود، در زندگی شخصی چنان فروتن بود که کمتر کسی از جایگاه واقعی و درجه‌یِ نظامی‌اش خبر داشت.

این شهید والامقام، خادم بی‌ادعای زوار اربعین و پیشگام فعالیت‌هایِ جهادی بود و سرانجام پس از سال‌ها مجاهدت خاموش، در ۱۴ اسفند ۱۴۰۴ در جریان یک عملیات پهپادی و بر اثر حمله‌ی مستقیمِ رژیم صهیونیستی و حامیان آمریکایی‌اش، به آرزوی دیرینه‌اش یعنی «شهادت» رسید و در گلزار شهدای اهواز آرام گرفت. 

سیره «شهید دکتر مهدی علیدادی» در امتداد سلوک مادری/ معماری پنهان حماسه

در این زمینه با خبرنگار تابناک در استان خوزستان، با مادر شهید گفت‌وگووی را انجام داد؛ روایتی از سرهنگی که برای حفظ گمنامی هیچ‌گاه درجه‌اش را روی لباس نصب نمی‌کرد، اما برای بوسیدن پای مادر خم می‌شد و صبحانه‌های ساده‌ی دورهمی خانه پدری را با تمام مناصب دنیا عوض نمی‌کرد. مشروح این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید:

تابناک: حاج‌خانم، خیلی ممنون که ما را به حضورتان پذیرفتید. اگر موافق باشید صحبت را از ویژگی‌ها و رفتارهای شهید حاج‌مهدی در خانه و خانواده شروع کنیم. حاج‌مهدی در چشم مادر چگونه پسری بود؟

مادر شهید: راستش را بخواهید، مهدی برای من بی‌نظیر بود. اصلاً مهدی عصای دستم بود. از همان ۱۰ - ۱۲ سالگی که یادم می‌آید، نماز جمعه و نمازهای روزانه‌اش ترک نمی‌شد. بسیار مقید به خواندن نماز اول وقت بود. مهدی علاوه بر اینکه علاقه زیادی به من داشت و بسیار احترامم را نگه می‌داشت، با خواهرهایش هم رابطه‌ای فوق‌العاده صمیمی و عاطفی داشت.

بیشتر موقع‌ها صبحانه‌ها پیش من بود. یک بار زنگ زد و گفت: حاج‌خانم، صبحانه را آماده کن که دارم می‌آیم. من هم از روی مزاح و شوخی به مهدی گفتم: خب خانمت را بیدار کن تا صبحانه برایت درست کند! با همان شوخ‌طبعی همیشگی‌اش خندید و گفت: صبحانه از دست مادر که خورده بشود، یک چیز دیگری است.

بعد، همین که پایش به خانه می‌رسید، سریع به خواهر و برادرهایش زنگ می‌زد و می‌گفت: بدوید بیایید صبحانه، خانه مامانم! آن‌قدر مهدی عاشق دورهمی‌های خانوادگی بود که شده بود به بهانه یک استکان چای یا یک صبحانه ساده، خواهر و برادرهایش را دور هم جمع کند.

وقتی هم وارد خانه می‌شد، همیشه اولین کلامش این بود: «السلام علیک یا مادر عزیز.» بعد دستم را می‌بوسید یا پاهایم را. مدام به او می‌گفتم: مهدی نکن مادر... برای چه پاهایم را می‌بوسی؟ اما گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و محبتش را نشان می‌داد.

سیره «شهید دکتر مهدی علیدادی» در امتداد سلوک مادری/ معماری پنهان حماسه

تابناک: حاج‌خانم، آیا زمانی پیش آمد که بخواهید مانع از حضورش در خطوط مقدم یا مأموریت‌های برون‌مرزی شوید؟

مادر شهید: زمانی که قصد داشت به سوریه برود، مانع رفتنش شدم. هنوز هم که هنوز است با خودم می‌گویم اشتباه کردم. آخر نمی‌دانید مهدی اصلاً در خانه نبود، دوتا بچه داشت و همسرش هم پا به ماه بود. مهدی مدام در مأموریت بود فقط برای به دنیا آمدن فرزندانش می‌آمد، اذانی در گوششان می‌گفت و سریع می‌رفت. به خاطر همین دل‌نگران همسرش بودم. به او گفتم: «زنت پا به ماه است، باید کنار خانواده‌ات باشی.»

اما بعدتر، برای جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان مدام می‌رفت و می‌آمد. دیگر مانع رفتنش نشدم. به قول معروف آن عذاب وجدان را داشتم که چرا آن زمان نگذاشتم به سوریه برود. فقط این بار به حاج‌مهدی گفتم: حواست به بچه‌ها مخصوصا مجتبی، پسر دو ساله‌ات باشد.

سیره «شهید دکتر مهدی علیدادی» در امتداد سلوک مادری/ معماری پنهان حماسه

تابناک: از ارتباط معنوی‌تان در این روزهای آخر بگویید. آیا خود شهید هم حرفی از شهادت می‌زد؟

مادر شهید: بله، در همین رفت‌وآمدها یک بار حاج‌مهدی آمد و رو به من گفت: مامان، از ته دل برای شهادتم دعا کن. به مهدی گفتم: شیرم حلالت مادر، از ته دل دعایت می‌کنم.

ولی من اصلاً نمی‌دانستم پای لانچرها می‌رود. می‌دانستم دوره هوافضا را دیده است و می‌دانستم در حوزه شهری و مدیریتی فعالیت می‌کند، اما از جزییات تخصصی کارش هیچ‌چیزی به ما نگفته بود. مهدی علاقه زیادی به لباس سپاه داشت.

آن‌قدر این لباس برایش محترم و مهم بود که هیچ‌وقت در تمام این سال‌ها ندیدم لباس‌هایش بدون اتو باشد؛ همیشه شسته و صاف و اتوکشیده بودند. اما با این حال، مهدی هیچ‌وقت درجه‌اش را روی لباسش نصب نمی‌کرد. اصلاً دوست نداشت کسی از درجه و رتبه‌اش باخبر شود. وقتی هم که شهید شد، تازه فهمیدیم سرهنگ تمام و دانشجوی دکترا بوده است.

تابناک: روحیه دست‌به‌خیر بودن و خدمات اجتماعی شهید چگونه بود؟ آیا در فعالیت‌های جهادی و زیارتی هم فعال بودند؟

مادر شهید: دست مهدی بسیار به خیر بود. روزهای آخر و در آخرین گفتگوی‌مان خاطرم هست آمد و گفت: به همه دختران و خواهرانم بگو جمع شوند خانه خودمان و برای رزمندگان غذا درست کنید.

زوار اباعبدالله(ع) که از اربعین می‌آمدند را به خانه می‌آورد؛ به آن‌ها غذا، آب و اسکان می‌داد. در ایستگاه‌های صلواتی که در حرم علی بن مهزیار برپا کرده بودند می‌آمد و می‌گفت: مامان بیا با زوار اباعبدالله صحبت کن. مهدی عاشق امام حسین(ع) و اهل‌بیت بود. چند باری هم دست مرا گرفت و به پابوس امام حسین(ع) برد؛ کربلا، سوریه، مکه... حاج‌مهدی مرا به همه این زیارتگاه‌ها برد.

 سیره «شهید دکتر مهدی علیدادی» در امتداد سلوک مادری/ معماری پنهان حماسه

تابناک: از آخرین دیدارتان بگویید. روزی که برای آخرین بار حاج‌مهدی را بدرقه کردید، چه حال‌وهوایی داشت؟

مادر شهید: آخرین باری که مهدی را دیدم، غروب یک روز سه‌شنبه بود. آمد خانه، پوتین‌هایش را از بالای کمد درآورد و سریع گذاشت داخل پلاستیک که برود. گفتم: خیر باشد مهدی جان؟ حاج‌مهدی گفت: مادر، جنگ یعنی یک دقیقه! یک ساعت هم نباید به دشمن امان بدهیم.

بعد رفت سمت بچه‌اش و او را بغل کرد، بوسید و آماده رفتن شد. موقع رفتن نگاهش کردم و به او گفتم: چقدر شبیه اسدالله، پسرعمه شهیدت شده‌ای! یک نوری در صورتت هست. برگشت و با همان خنده شیرینش به من گفت: ای بابا! یعنی من شهید می‌شوم؟ من لایق شهادت هستم؟ من کجا و شهادت کجا؟ رفت و آن آخرین خنده‌اش در یادم ماند.

تابناک: خبر شهادت حاج‌مهدی چگونه به شما رسید؟ آن لحظات بر شما چگونه گذشت؟

مادر شهید: آن روز دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. به پسر بزرگم گفتم: علی مادر جان، بیا من را ببر خانه خواهرت، سری به خواهرت بزنیم. تا قصد رفتن کردیم، در خانه زده شد. پسرم رفت دم در و برگشت گفت: مرتضی عقیلی کارم دارد، بروم ببینم چه‌کار دارد» تا این را گفت، با خودم گفتم: یا حسین... خبر شهادت مهدی را آورده‌اند. ما با آقای عقیلی آشنایی دیرینه داشتیم، اما برایم عجیب بود در آن ساعت از روز چرا باید بیاید در خانه ما را بزند. 

سریع زنگ زدم به علی پسرم و گفتم: علی، دیر کردی! مرتضی عقیلی چه‌کارت داشت؟ گفت: موتورش تصادف کرده بود، رفتم کمکش کنم گفتم: علی، خودم دلم آگاه است... خبر شهادت حاج‌مهدی را آورده‌اند.

کمی بعد دیدم دخترعموی بچه‌ها آمد. در را که باز کردم گفتم: خیر باشد؟ گفت: زن‌عمو، حاج‌مهدی مجروح شده آمده‌ایم دنبالت ببریمت حاج‌مهدی را ببینی. وقتی به خانه حاج‌مهدی رسیدم، چشمتان روز بد نبیند دیدم قیامت شده است. هرکس می‌آمد خودش را می‌زد. من به آن‌ها می‌گفتم: مهدی شهید نشده، خودتان را نزنید! مهدی شهید نشده، مهدی الان می‌آید. دیگر در حال خودم نبودم. 

سیره «شهید دکتر مهدی علیدادی» در امتداد سلوک مادری/ معماری پنهان حماسه

تابناک: لحظه وداع با پیکر مطهر حاج‌مهدی چگونه بود؟ آخرین کلماتی که به او گفتید چه بود؟

مادر شهید: خیلی چشم‌ها و صورت حاج‌مهدی را بوسیدم. اصلاً نمی‌توانستم از حاج‌مهدی دل بکنم. آمدند و گفتند باید خداحافظی کنید، می‌خواهیم پیکر حاج‌مهدی را ببریم تا نمازش را اقامه کنیم.

خم شدم روی صورتش و گفتم: مادر، شیرم حلالت... ان‌شاءالله شهادتت مبارکت باشد. همنشین امام حسین(ع) باشی، همان‌قدر که امام حسین را دوست داشتی. حاج‌مهدی خودش همیشه‌ می‌گفت: مادر، همیشه بگو لبیک یا حسین(ع) در آن لحظات آخر هم به او گفتم: حاج‌مهدی، از بچه‌هایت خاطرت جمع باشد تا زنده‌ام مواظبشان هستم.

آخرین اخبار